پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

سفرنامه نوروز/ روز نهم _ یکساله شدن نور چشم مامان و بابا

ده فروردین 92/1/10 از صبح که از خواب بیدار شدیم تلفن مامان و بابا زنگ میخوره و پیامهای تبریک تولد پارسا ماه آسمون میرسه. کم کم بار سفر رو از گناوه بستیم تا به بوشهر بریم اما باز تصمیم گرفتیم تا از فرصت استفاده کنیم دوباره به دریا بزنیم. این بار  گل پسری پیش بابا موند و فقط نظاره گر بود و بعد از یکی دو ساعت حرکت کردیم.بر خلاف روزهای قبل که عزیز دل تا پاش میرسید به ماشین خوابش میبرد فقط دوست داشت که بایسته و همه چیزو ببینه.  نزدیک بوشهر کنار جاده گله های شتر توجه مسافرا رو بخودشون جلب میکردن و پارسایی هم از دیدنشون خوشحال شد و اجازه نمیداد که حرکت کنیم.   ظهر بود که رسیدیم و طبق قرار می خواستیم بریم رستوران ساحل اما...
31 خرداد 1392

پارسا غمگین میشود!!!

یه روز همینطور عسلم مشغول گوش کردن به آهنگاش از گوشی مامان الهه بود یه آهنگ با ساز ویولن بینشون اجرا شد که بر خلاف تصورم و اینکه گل پسر همیشه با ویولن بازی میکرد یا آهنگایی که میزدیم ذوق میکرد دلش گرفت و اونوقت .....  ایام عید که رفتیم خونه عمو فرزاد بهروز نتونست باهامون بیاد یک ساعتی نشسته بودیم که عمو آهنگ دس کوچولو پا کوچولو رو واسه پارسا گذاشت و تا اولین بیت شعر و شنید (دس کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات می آد) با ناراحتی تمام تو چشام نگاه کرد و  زد زیر گریه و دیدم که اینقدر عسلم درکش زیاده که هم به معنای شعر داره خوب گوش میکنه و هم اینکه چقدر با عاطفه اس که اینجوری واسه باباش دلتنگی میکنه. ...
31 خرداد 1392

دعوای پارسا و مامان الهه

 عزیز دردونم وقتی فهمید میشه تلویزیون رو روی پایه اش چرخوند مدام خودشو با اون سرگرم میکنه (البته فقط tv خونه مامان الهه ) و اینقدر شیطنت کرد که تو ایام عید میز رو آوردیم جلوتر تا حداقل محکم به دیوار کوبیده نشه.یه بارم مامان الهه با وروجک دعوا کرد که اینطوری از خودش دفاع کرد... ...
28 خرداد 1392

انیشتین کوچک

از روزی که پارسا جونم یکساله شده کلی کارای جدید انجام میده که هر لحظه بیشتر از لحظه قبل شاکر خدای مهربون میشم.دقیقا از روز تولد یکسالگیش تا حالا یاد گرفته که فوت کنه که هر جایی شمع، آتیش، وسایل داغ مثل چای ساز، اتو و بخاری و آبگرمکن رو میبینه فوت میکنه و حتی وقتی که باد بیاد! و از همون روز به بعد بی اینکه دیده باشه نی نای نای کردن رو یاد گرفته و بتدریج تو این زمینه هم در حال پیشرفته! از جمله کارای دیگه گردگیری، مسواک زدن،شعر خوندن ،کلمات جدیدتر گفتن و جملات خیلی با مزه، از پله بالا و پایین رفتن، بازی قایم باشک بصورت پیشرفته تر و ....... ...
28 خرداد 1392

سیزده بدر

روز سیزدهم بخاطر خستگی سفر قصد بیرون رفتن نداشتیم اما عموها که از شب قبل رفته بودن باغ عمو اسماعیل، چند بار تماس گرفتن که شما هم بیاید و ساعت ١/٥ بعد از ظهر من و مامان  و پارسا هم آماده شدیم و رفتیم.همه از دیدن پارسایی که موهاش به تازگی فر شده بود کلی ذوق کردن. تا رسیدیم سریع ناهارو خوردیم و پارسایی هم با رز و آیدا و مونا مشغول بازی شد و چون تو ایام عید با آیدا دایی غلام همراه بود حالا همه دخترا رو به اسم آیدا صدا میزنه.      عصر بعد از یه خورده گردش توی باغ زود برگشتیم خونه. ...
25 خرداد 1392

سفرنامه نوروز/ روز هشتم

نهم فروردین بعد از ظهر آبادان رو به سمت بوشهر ترک کردیم، تصمیم نداشتیم که به گناوه بریم اما زمانی که به نزدیکی گناوه رسیدیم نظرمون عوض شد و قرار شد که ساعتی رو اونجا بگذرونیم و شب بوشهر بمونیم. اول رفتیم کنار دریا تا دستی به آب بزنیم اما دریا همه رو وسوسه کرد و همه واسه آب تنی رفتن جلو. من و عسلم هم رو ماسه های ساحل موندیم تا عزیز دلم با ماسه ها بازی کنه، همینکه نشوندمش شروع کرد پاهای ماهشو تند و تند کشید روی ماسه ها و بعد هم مدت زیادی با ذوق بازی کرد.     گلم کم کم هوس کرد که آب بازی کنه و آوردیمش جاییکه موجا آبو جلو میارن و ماه پاش خیس شد و بازم با ذوق پاهای نازشو تند و تند عقب و جلو میکرد. ...
6 خرداد 1392

سفرنامه نوروز / روز ششم و هفتم

هفتم و هشتم فروردین از دزفول تصمیم گرفتیم که بخاطر کمبود وقت از دیدن  شوشتر که آبشارهای فوق العاده ای داشت صرفنظر کنیم و زودتر به آبادان بریم  فقط توی یکی از باغات حاشیه ای ناهار خوردیم و از بس که عزیزدلم شیطونی کرد دیگه یادم رفت که اونجا ازش عکس بگیرم. عکس از گلهای باغات توی مسیر  بعد از یه کم استراحت راه افتادیم تا به اهواز رسیدیم و برای رفع خستگی بستنی خوردیم که پارسا گلی هم یه بستنی رو کامل نوش جان کرد! ساعت 6 و 7 بود که به آبادان رسیدیمو دوری توی شهر زدیم و توی یه مدرسه مستقر شدیم و همه شرایط برای استراحت و رفع خستگی فراهم بود که عسلمو واسه دومین بار حمام کردیم.اون شب هم دوباره دایی مرتضی و دوستش ...
3 خرداد 1392

سفرنامه نوروز/روز پنجم

ششم فروردین قبل از ظهر از اهواز به سمت شوش راهی شدیم که بیشتر نقاط این مسیر بیابانی بود اما علیرغم جاده فضای درون شهر سرسبز و با طراوت بود و جمعیت زیادی از مسافران دیده میشدند.بعد از اینکه دوری توی شهر زدیم واسه صرف ناهار زیر چند تا درخت نشستیم که گلم خوابش برد. بعد از یه کم استراحت به کاخ داریوش بزرگ و قلعه باستانی شوش که بدستور ژاک دومورگان فرانسوی ، کاشف نفت در ایران ساخته شده رفتیم. کاخ داریوش بزرگ   شترسواری آقا پارسا و آیدا خانم توی محوطه کاخ       نمای بیرونی قلعه باستانی شوش       مکان بعدی،زیارتگاه دانیال نبی بود که ا...
2 خرداد 1392

سفرنامه نوروز /روز سوم و چهارم

چهارم و پنجم فروردین ظهر روز چهارم به اهواز رسیدیم و توی یه پارک اول شهر استراحت کردیم و تاعصر موندیم پارسا جونم یه خونواده رو پیدا کرده بود که دو تا بچه داشتن و بدو بدو میرفت بطرفشونو اونام با پارسا دوست شدن و با هم بازی کردن. شبو توی یه مدرسه موندیم و همون شب، شب تولد دایی غلامرضا بود که بساط شام رو اماده کردیم و سر سفره نشستیم  و همه واسه دایی شعر خوندن و تولدشو تبریک گفتن و عزیز دل هم با دست زدن همکاری میکرد. صبح روز بعدرفتیم به پارک ساحلی کارون که بعد از ناهار رفتیم قایق سواری و ناز پسر  فقط تماشا کرد و موقع پیاده شدن ما از قایق ،با سر و صدا هیجانشو نشون میداد. یکی دو ساعت بعد برای دیدن پلهای رود کارون رفتیم...
2 خرداد 1392

سفرنامه نوروز/روز اول و دوم

دوم و سوم فروردین نوروز امسال عازم سفر به خوزستان شدیم که عصر روز دوم باخانواده دایی غلامرضاهمسفر شدیم وحرکت کردیم پارسا جونم طبق معمول تا حرکت کردیم خوابید و تا به چنارشاهیجان رسیدیم بیدار شد، پیاده شدیم و هوا فوق العاده سرد بود اما  لذت بخش. بعد از یه کم استراحت و خرید یه مقدار خوراکی دوباره راه افتادیم و شب رو توی یه مدرسه توی قاومیه  گذروندیم.صبح موقع حرکت دو تا پسر بچه توی حیاط توپ بازی میکردن پارسایی هم از دیدنشون ذوق زده شده بود و میخواست که هر جایی که اونا میرن ما هم بریم تا تماشا کنه. بعد از حرکت از قایمیه  توی یه جنگل استراحت کردیم و پارسایی هم با رضا و ایدا بازی کر د و دوباره همزمان با حرکت، عزیز دل یواش یو...
2 خرداد 1392